تبليغاتX
حسرت عشق تو
حسرت عشق تو

یاداشتهای بانــــــــــو شرقی


روز زن و روز مادر مبارک..

من به زنِ وجودم افتخار می کنم
دلم می خواهد زن باشم... یک زن آزاد... یک زن آزاده

من متولد می شوم، رشد می کنم

 تصمیم می گیرم و بالا می روم.

 من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم.

 من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها !

ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!

ـمن آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم

قرمز، زرد، نارنجی ،برای خودم آرایش می کنم گاهی غلیظ

می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،

می خندم بلند بلند بی اعتنابه اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...

 برای خودم آواز می خوانم حتی اگرصدایم بد باشد و فالش بخوانم،

 آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم،

مسافرت میروم حتی تنهای تنها ..

.حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر،

 اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـمن می اندیشم...

من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو،

 فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...

  حتی اگر تمام این ها باآنچه تو از مفهوم یک زن خوب
در ذهن داری مغایر باشد.
زن من یک موجود مقدس است؛

نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستوقایم می کنی

تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد.

نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد،حتی اگر گران بخرند.

 اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛

به هرکه بخواهد، هر جا 

زن من یک موجود آزاد است.

 اما به هرزه نمی رود.

 نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛

به احترام ارزش و شأن خودش.

 با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود،

 حتی به جهنم!

زن من یک موجود مستقل است.

نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،

 نه صندلی که رویش خستگی در کند

 و نه نردبان که از آن بالا برود.

زن من به دنبال یک همسفر است،

 یک همراه، شانه به شانه.

 گاه من تکیه گاه باشم گاه او.

 گاه من نردبان باشم ،

 گاه او.

 مهر بورزد و مهر دریافت کند.

زن من کارگر بی مزد خانه نیست

 که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد

و دست هایش همیشه بوی پیاز داغ؛

 که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن باشد.

 روزها بشوید و بساید

 و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله کندـ

زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!!

در خانه ی زن من کسی گرسنه نیست ،

بچه ها بوی جیش نمی دهند،

 لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ 

 اگر عشق باشد، اگر زندگی باشد!

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛

 ظرافتش، محبتش، هنرش،فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه
که بخواهد خرج می کند؛برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ
زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند،

در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند.

 نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران اورا از حرکت بازدارند.

گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند

 اما از حرکت باز نمیایستد.

دستانش پر حرارتند و روحش پر شور

من یک زنم ...

 نه جنس دوم...

 نه یک موجود تابع...

 نه یک ضعیفه ...

 نه یک تابلوی نقاشی شده،

 نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی،

نه یک کارگر بی مزد تمام وقت،

نه یک دستگاه جوجه کشی.

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ،

 بی آنکه دیگری را بیازارم...

 فرای تمام تصورات کور،

هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!

باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم،

 بی تفاوت و بی احساس باشم،

 بی ادب و شنیع باشم،

 بی مبالات و کثیف باشم.

 اگر نبوده ام و نیستم ،

نخواسته ام و نمی خواهم.ـ

آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،

 احترام می خواهد و احترام می کند.
من به زن وجودم افتخار می کنم،

 هر روز و هر لحظه ...

 من به تمام زنان آزاده وسربلند دنیا افتخار می کنم

 و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند

 و تحسین می کنند
 
آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد،
احترام می خواهد و احترام می کند.

روز زن به همه زنان ایرانی تبریک و هم به خودم که کسی بهم تبریک نمیگه..

دنیای کودکی ام سرشار از طنین دل انگیز توست

تمام خاطرات کودکی ام را خط به خط با نام تو نوشته امو همیشه تورا می ستایم

مادر! در ستایش دنیای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود

و گلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آویخت.

شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می یابم

وانگیزه خلقت را از قلب پرمهرت می خوانم

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند

و دیدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.

ایمانم از دعای توست وخدایم را از زبان تو شناخته ام

عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.

مادرم ! به پاس آنچه به من داده ای ،

به ستایش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبیهایت دوستت دارم

روز مادر به همه مادرای مهربون مبارک


جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

میخواهـــــم بگویم

میخواهم بگویم:

بیا وقتی برای عشق ، هورا می کشد احساس.....به روی اجتماع بغض حسرت،.... گاز اشکاور بیاندازیم
بیا با خود بیاندیشیم ، اگر یک روز تمام جاده های عشق را بستند، اگر یک سال چتدین فصل برف بی کسی بارید،...اگر یک روز نرگس در کنار چشمه غیبش زد،.....اگر یک شب شقایق مرد،....تکلیف دل ما براستی چیست؟؟؟
و من احساس سرخی میکنم چندیست و من از شان شبنم پیشتر خوابم...، نزول عشق را دیدم....
کاش میشد لحظه ای پرواز کرد....،حرف های تازه را آغاز کرد...، کاش میشد خالی از تشویش بود....،برگ سبزی تهفه ی درویش بود....

کاش تا دل می گرفت و می شکست،....عشق می آمد کنارش می نشست...

کاش با هر دل دلی پیوند داشت،.... هر نگاهی یک سبد لبخند داشت، کاش این لبخند ها پایان نداشت،.... سفره ها تشویش آب و نان نداشت...،

کاش می شد ناز را دزدید و برد....،بوسه را با غنچه هایش چید و برد،....

کاش دیواری میان ما نبود...، بلکه میشد آن طرف تر را سرود،....

کاش من هم یک قناری می شدم،در تب آواز جاری می شدم،....بال در بال کبوتر می زدن آن طرف ترها کمی سر می زدم با پرستو ها غزل خان می شدم پشت هر آواز پنهان می شدم.....،

کاش همرنگ نبضم می شدم،....در میان خنده ها گم می شدم...،

آی مردم من غریبستانی ام....،امتداد لحظه ای بارانی ام...،شهر من آن سو تر از پرواز هاست،.....در حریف آبی افسانه هاست،.....شهر من بوی تنزل می دهد هر که می آید به او گل می دهد.....،دشت های سبز...،وسعت های ناب....،نسترن نسرین شقایق آفتاب....،

باز این اطراف حالم را گرفت.....،لحظه ی پرواز حالم را گرفت....، می روم آن سو تو را پیدا کنم....،در دل آیینه جایی وا کنم


پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

سلام به همه دوستای گلم که کنارم هستن و با حرفاشون و نظراتشون مرحم دل من و تسکین روحم هستن ... فردا روز معلم امروز یکی از شاگردای قدیمیم بهم زنگ زده تبریک میگه جالب بود برام ۴ سال میگذره و هر سال یادشه شمارمو زنگ میزنه . یک سالی میشه مهد نرفتم و از اون محیط دور شدم ولی گاهی یاد اون روزا میفتم دلم شاد میشه وقتی با اونا بودم غمام یادم میرفت انقدر دنیاش قشنگ بود که ۵ سال باهاشون زندگی کردم . دور شدم از اون روزا چند وقت پیش که قرار بود دوباره برم تو اون دنیا بازم کنار بچه ها دیدم چقدر ازشون فاصله گرفتم دیگه اون روحیه رو ندارم که کنارشون باشم ... این اپ و تقدیم همه معلمهای تو زندگیم میکنم که بهم رسم زندگی گردن و یاد دادن ...

روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .

 

به بوی گچ و تخته بوی گلستان می دهم
کنارِمیز و نیمکتم سریر شاهان می دهم

درپی هر امیدی روشنی ام پخش شده
به پای این کلبه ی عشق گنج سلیمان می دهم

صدای عشق وصله شده به گوش نیمکت های من
برای این کهنگی ها شهیرانسان می دهم

کنارهر پیاده ای چراغ راهنما شدم
به پای مشق نوشتنت جوهر این جان می دهم

دلم شکست به پای خود،کسی نمی شنود مرا
به بهر غنچه های خود، دل را سامان می دهم

ندای من هاله ی عشق ، ناله ی این زمانه است
به این صدای خسته ام نغمه ی بوستان می دهم

تشنه ترازسراب شدم برای این تشنه لبان
به آبی چشم ترم،قطره ای باران می دهم

مسیر من جاده ی عشق،مسیر هر خسته دلیست
شوقی از حضرت عشق به این خیابان می دهم

شب های من تاریکی شد به پای چشمان شما
به این شب سیاه خود،من ماه تابان می دهم

کلاس من کعبه ی عشق مثال آن غار حراست
بسان هر پیامبری من بوی ایمان می دهم

معلم تو تیشه می زنی،بر ریشه ی این همه درد
بازهم صبوری می کنم،به این دلم جان می دهم

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

کجایی سهراب.....

تو کجایی سهراب ؟
آب را گل کردند
چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...
وای سهراب کجایی آخر ؟ ...
زخم ها بر دل عاشق کردند
خون به چشمان شقایق کردند ...
تو کجایی سهراب ؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،
همه جا سایه ی دیوار زدند ...
ای سهراب کجایی که ببينی حالا دل خوش مثقالی است! ....
دل خوش سيری چند ؟
صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!
قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟؟!؟

 باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند

چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت

و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست ...


یکشنبه دهم اردیبهشت 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

درد و دل تو نامه

برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!  

  حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری...برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی ! 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ...


پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

شهادت خانم فاطمه زهرا ......

سلام به همه دوستای مهربونم که دلای مهربون دارن و کنار من هستن ... خیلی وقت بود اپ مناسبتی ننوشته بودم ولی امروز تصمیم دارم اپم به مناسبت کسی باشه که بهش ارادت خاصی دارم یه جوریی باهاش ارتباط برقرار میکنم که انگار کنار منه و راهنمای زندگیم درست من هرگز مثل اون نبودم ولی اون کنار منه من همیشه صداش کردم تو خلوتم شاید صبر زیاد من از زندگی از وجود این عزیز باشه ... سر نمازام وقتی دارم تسبیح خانم فاطمه زهرا رو میگم یه شور عجیبی تو دلم میفته انگار اون ته دلم که خالی بود دوباره پر میشه از زندگی و بودنها .... به قول بهار دوست عزیزم عشق این دنیا فانی و باید دل و اسمونی کرد ....دل من خیلی وقت اسمونی شده و تنها کسی که حرفامو میشنوه و کنارمه خداست ولی نمیدونم خدا چرا سکوت کرده ... راستی سکوت خدا چه معنی داره ؟؟؟ بعضی وقتا احساس میکنم دستمو میگیره و بلندم میکنه بهم قوت قلب میده یا احساس میکنم کنارمه ولی .... میدونم بنده خوبی براش نیستم و کارایی میکنم که اصلا ازم توقع نداره .. ناشکری میکنم حتی گاهی وقتا سرش داد میزنم و چرا چرا میکنم با اینکه صد بار مامانم گفته همه کار خدا حکمت داره و مطمئن باش مصلحت تو رو میخواد فقط کاری نکن وقتی فهمیدی مصلحتشو شرمندش باشی ... خدا میشه بهم بگی زودتر این مصلحت زندگیم چیه خیلی کم طاقت شدم ....شب عزیزی دوستای گلم برام دعا کنید ...

 

زهراجان!
ای دریای اندوه!
ابرها، گریان از شب غربت مولایت، دل ها خون از غم مجتبایت، آب ها تشنه لب های حسینت و كوههای مبهوت پایداری زینب تو، هستند!
ای قافله دار اشك و اندوه!
آه! كه هنوز، از پس خاكستر این همه سال شرار سوز تو از بیت الاحزان تا بلندای عرش زبانه می كشد!
هنوز، طنین دادخواهی تو، از مسجد و محراب پیامبر(ص) به گوش می رسد!
هنوز، صدای استغاثه تو از كوچه های مدینه، بلند است!
هنوز، دل شیعیانت، در التهاب داغ تو، داغدار است
هنوز، آل تو در رثایت دستار سیاه به سر می پیچند!
و ما هنوز هم، تقاص محبت تو را پس می دهیم و آواره عشق تو، هستیم!
و هنوز، هرصبح و شام، در راه تو لاله می كاریم!
و مسیر عشق تو را، با آب دیده می شوییم و با جاروی مژگان، می روبیم!
درسحرگاه هر آدینه چشم به راه سپیده می باشیم، تا میوه دلت، آن تك سوار سبز مهدی دین پناه(عج)، از راه رسد و برق ذوالفقارش سینه سیاه شب را بشكافد و زمین را به نور پروردگارش، روشن سازد.
او بیاید و داد دلت را، از خصم بستاند و انتقام همه لاله های پرپرت را، از بادهای خزانی بگیرد.
آن روز حاصل اشك های تو به ثمر می رسد و درخت اسلام به بار می نشیند. او زخم های تو را التیام خواهد داد و مروارید اشك را، از گلبرگ گونه هایت خواهد سترد.
اشك هایی را كه برای مظلومیت دین خدا ریختی و گریه هایی كه برای غربت مولا، كردی. چرا كه، آن چه دیگران در آئینه نمی دیدند در خشت خام می دیدی!
تو می دانستی وقتی كه درب خانه ات را آتش زدند، به خیمه گاه حسینت آتش خواهند زد، و چون پهلویت را شكستند و محسنت را سقط كردند، از همانجا حسینت را زیر سم اسبان لگدكوب نمودند.
وقتی كه ریسمان سیاهی به گردن علی(ع) انداختند و ناجوانمردانه او را، كشان كشان برای بیعت، به سوی مسجد بردند، از همان وقت سجاد بیمار و داغدار تو را، بی رحمانه با غل و زنجیر، بر شتر بی جهاز، بستند!
آری، ای قافله دار اشك و فریاد! ما می دانیم و خدایت بهتر نیز، كه گریه های تو، برای غم دنیا و حب مافیها نبود و این را همه می دانند:
«آنكه رست از فلك فدك چه كند!؟»
ای پاره دل رسول خدا(ص)!
گریه های تو در آن روز، نشان اعتراض و گواه تنفر تو، نسبت به غاصبان حق علی(ع) بود!
گریه های تو، برای غربت مولایت بود!
گریه های تو، برای تنهایی، تنهاترین سردار حسن مجتبایت(ع) بود!
گریه های تو، برای مظلومیت سیدالشهداء حسین سرجدایت (ع) بود!
گریه های تو، برای جوانمردی علمدار عشق عباس با وفایت(ع) بود!
گریه های تو، برای مصائب زینت كبری (س) بود، گریه های تو برای دل داغدار و تن تب دار امام سجاد (ع) بود!
گریه های تو، برای تشنه كامی فرزندت علی اكبر بود، آن شبیه ترین فرد رسول خدا(ص)! گریه های تو، برای غنچه پرپر شده ات علی اصغر بود. سرباز شش ماهه عاشورا. گریه های تو، برای معصومیت و مظلومیت دختر سه ساله ات رقیه، دق كرده كربلا. بود!
هریك از سخنان تو در خلوت و جلوت اخطاری بود كه به آن توجه نكردند و نصایحی بود كه نپذیرفتند تو بارها گفتی:
«به خدا سوگند، اگر پای در میان می نهادند و علی را دركاری كه پیغمبر به عهده او نهاد می گذاردند. آسان آسان آنان را به راه راست می برد و حق هر یك را بدو می سپرد، چنان كه كسی زیانی نبیند و هر كس میوه آن چه كشته است بچیند تشنگان عدالت از چشمه معدلت او سیر و زبونان، در پناه صولت او، دلیر می گشتند، اگر چنین می كردند خدا درهای رحمت را از زمین و آسمان به روی آنان می گشود، اما نكردند و به زودی خدا به كیفر آن چه كردند، آنان را عذاب خواهد فرمود.
آری:
زهرا جان!«دل ها در مصیبت شما خونست و آن چه بر شما رفت از طاقت شنیدن بیرون» به راستی، اگر هم رسول خدا (ص) مردم را به ظلم و ستم در حق شما سفارش می كرد، نمی توانستند بیش از این نسبت به شما ستم نمایند.
پس برایت بمیرم كه مصیبت شما، بس گران است و اندوهتان بیكران كه خود گفتی:
«صبت علی مصائب لوانها صبت علی الایام صرن لیالیا»
«دراین بلا به جای من از روزگار بود روز سپید او، شب تاریك می نمود»


سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من

بنام خدای دلتنگی ها

سلام به همه دوستای مهربونم .... از صبح یه طوریم یه حسی دارم نمیدونم چم شده یه جورایی زیرتیغ شدم انگار ...خیلی سخته تو دنیایی باشی نتونی از دردات با یکی بگی کسی و نداری که دردات و بشنوه و هم دردت بشه ... سخت تر از اون اینه که دور و برت پر ادم باشه اما هیچ کدومشون گوششون با صدای تو نباشه یا اگر هم هست میخوان بشنونن و کارتو زیر سوال ببرن یا بخوان نصیحتت کنن ....چقدر دوست داشتم يک نفر از من می پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين؟ چرا لبخندهايت آنقدر بی رنگ ؟ اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايی پر از خاطره ... آره با توم .. با تويی که از کنارم گذشتی... و حتی يک بار هم نپرسيدی چرا چشم هايت هميشه باروني ...کاش میشد تو این وبلاگ داد زد دوست دارم داد بزنم و خودمو تخلیه کنم .... مهم نبوده سوختنم....دور از تو پرپر زدنم....مهم تو بودی عشق من....نه قصه شكستنم...به افتخار عشق تو.....میگم كه بازنده من....

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟

با درونِِِ سوخته دارم سخن .

کی به پایان میرسد افسانه ام؟


دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب ،

لیک از ژرفای دریا بی خبر


بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم میدوزد خیال روز وشب

از درون دل به تصویر امید.


تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام

گرچه میسوزم از این اتش به جان

لیک بر این سوخن دل بسته ام.


تیرگی پا میکشد از بام ها :

صبح میخندد به راه شهر من.

دود میخیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن


شنبه دوم اردیبهشت 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

غروب پنج شنبه ...

سلام به همه دوستای گلم که کنارمن و با نظراتشون مرهم دلم هستن ..... باز غروب پنج شنبه .... بیشتر ادما از غروب جمعه دل گیرن من غروب پنج شنبه دلم میگیره بقدری که فقط میتونم از پنجره اتاقم به اسمون خیره بشمو با غروب پنج شنبه درد و دل کنم....این روزها حجم زیادی از خدا را نفس می کشم ....من مقدس شده ام ....و شاید به پایان زندگی ققنوس رسیده ام.....دلم برای پروانه های آبی کوچک تنگ می شود وقتی در امتداد کودکی دلتنگم.....کسی مرا نخواهد فهمید.... مرا زمستان با خود برده است گویا.....

دلم اصرار دارد
فریاد بزند؛
اما . . .
من جلوی دهانش را می گیرم،
وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!!!
این روزها من . . .
خدای سکوت شده ام؛
خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا،
خط خطی نشود . . .!

سکوتی میکنم به بلندی فریاد...

فریادی که فقط و فقط خدا آگاه باشد

از راز دلم؛

از این روزهای تنهایی و دوری و...!!

تا پیش از این بر نادان میکردم سکوتم را

 و اکنون بر دل و دیده و اهل دنیا!! 

حسرت،که در این هجوم تاریکی

صدای سکوت دل هم به جایی نمیرسد...!

 اهنگ محسن یگانه که به تازگی دانلودش کردم خیلی این روزا شاید تو این غروب پنج شنبه با دلم هماهنگ براتون شعرشو میذارم ....

هوس کردم بازم امشب زیر بارون و تو خیابون


به یادت اشک بریزم طبقِ معمولِ همیشه

آخه وقتی بارون میاد ، رو صورت یه عاشق مثل من

حتی فرق اشک و بارون دیگه معلوم نمیشه

امشب چشای من مثل ابرای بهاره

نخند به حال من که حالم گریه داره

چرا گریم نمیتونه رو تو تاثیر بزاره؟

آره بخند! بخند که حالم خنده داره

این عشق یک طرفه من رو کشونده تو خیابونو

نمیخوام توی این خلوت کسی دور و برم باشه

نه پلکام روی هم میرن، نه دست میکشم از گریه

نه میخوام بند بیاد بارون، نه چتری رو سرم باشه


پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

بهـــــــــــــــــم بگـــــــــو

سلام به همه دوستای گلم و مهربونم که کنارم هستن ....دیشب بد جور دلم هوایی بود واسه همین امروز صبح تصمیم گرفتم قبل هر کاری حتی توی تختم بودم لب تاپ و بردارم و آپ کنم از دلم بگم ..... دیشب یه خواب عجیب دیدم بعد اون همه دل تنگی .... دیشب تو خلوت خودم داشتم علی و متهم به بی وفایی میکردم آیا واقعا بی وفاست ..... نوشته های زیر وصف حال دیشبمه .....

ازت بدم میاد...بینمون یه دنیا فاصله س  و نمیخوام هیچوقت ببینمت...قلبمو شکستی...حتی صبر نکردی خاکش کنن...رفتی... و از من و تموم خاطراتمون گذشتی...انگار نه انگار...حالا دیگه واسه برگشتنت خدا خدا نمیکنم...واسه بودنت خدا خدا نمیکنم...واسه دیدنت خدا خدا نمیکنم...تو مال اون باش و من مال یه دنیا تنهایی...فقط هیچوقته هیچوقت دیگه منو...
....................
کاغذو پاره میکنم و یه کاغذ تازه برمیدارم...
................
دیگه تو قلبم جا نداری...عشقی بهت ندارم و هرچی که بود تموم شده...برو و دیگه فکر برگشتو نکن...
دستاتو بسپر به دستاشو دیگه خیالی نکن...من اینجا خوبم و از دوریت آرومه آرومم...اینجا همه چی خوبه و هیچ غمی نیست...که منو منتظر به رات
...

..........................
باز کاغذو خط خطی میکنم...
پاره ش میکنم و یه کاغذ تازه برمیدارم...
چشامو میبندم...
یه نفس عمیق میکشمو...
دوباره از نو مینویسم...
.................................
از اولشم برات مهم نبودم...مهم نبوم که کجام...با کی ام...حالم خوبه یا نه...مهم نبود مرده م یا زنده...
من فقط سنگ صبوری بودم...محض آروم کردن دل آواره ت...من مهمون ناخونده ی قلب بی پناهت بودم...قلبی که ای کاش هیچوقت...
...........................
اشک تو چشام جمع میشه...
کاغذو مچاله میکنم و سرمو میذارم رو میز...
قلبم پر از درده...
آخه چرا...چرا نمیتونم بهت بد بگم...؟
چرا نمیتونم تو چشات زل بزنم بگم ازت بدم میاد...؟
چرا نمیتونم وقتی بهت فکر میکنم...جلو لبخند عاشقونه مو بگیرم...؟
خب آخه این چه دردیه که نمیتونم ازت دل بکنم...بهم بگو...
این چه حسیه که نمیذاره فراموشت کنم...؟
چرا تا یادت میفتم خیس اشک میشم...؟
چرا تا اسمت میاد دلم هوایی میشه...؟
چرا تا میشنوم مریض شدی دلنگرانت میشم...؟
چرا تا میشنوم خوشحالی...دلگرم میشم...؟
چرا من رو اون بی خدا حساسم...؟
چرا رو تو تعصب دارم...؟
چرا اسمت رو لب نامحرم بیاد...غیرتی میشم...؟
...
بهـــــــــــــــــم بگـــــــــو...
...
سرمو بلند میکنم...لباسام خیس اشکه...بی هوا لبخند میشینه رو لبم...به قاب عکست خیره میشم...
چقد جات خالیه...اما...
یه کاغذ دیگه برمیدارم...نفسمو حبس میکنم...قلمو محکم تو دستام میگیرمو...اینبار باید بنویسم...باید...
.............................
ازت متنفرم...از تو که تو اوج نیاز...تو آغوش رقیبم نشستی...از تو که تو اوج نیاز...دستامو تنها ول کردی...از تو که برات میمردم و باز...
...................
...که یهو چشام پره اشک میشه...آخه منه لعنتی...هنوز برات میمیرم...آخه هنوز دوستت دارم...آخه هنوز عاشقتم...آخه هنوز.......میخوام فریاد بزنم...اما بغض گلوم محکم راه نفسمو بسته...میخوام آخرین نفسمو به اسم تو بگم...اما نفسم در نمیاد...قلمو میکوبم رو میزو...ای کاش فقط یه لحظه فراموشت میکردم...فقط یه ساعت...یه دقیقه...فقط یه نفس از یادم میرفت...صدای قشنگت...صدای خنده های گرمت...وقتی میخندیدی و من دنیارو هدیه میگرفتم...ای کاش فقط یه لحظه مال من بودی...مال خودم...مال همین دستای سردم...مال همین جسم بی جونم...

***
پره درد میشمو...
با صدای لرزونم زمزمه میکنم...
خونه غرق اشک میشه و انگار...
دوباره دیوونه شدم...
یه کاغذ تازه برمیدارم...
قلممو برمیدارمو با دستای سستم و چشمای خیسم...
عاشقونه...مینویسم...
........................
دوسش داری...میدونم...
من مزاحمم...
اما فقط واسه دلخوشیم...فراموشم نکن...
تو خوب بودی و من بد...
تو فرشته بودی و من بد...
تو مهربون بودی و من بد...
میدونم...
بهت زخم زبون میزدمو تو سکوت میکردی...
با بی محلی عذابت میدادم و تو سکوت میکردی...
دیگرانو به رخت میکشیدمو تو سکوت میکردی...
میدونم...
خب تو فرشته بودی...
اینم میدونم...
فقط منو ببخش...اگه لایق داشتنت نبودم...
اگه بودی و قدرتو ندونستم...
اگه آسون قلبتو شکستم و اگه آسون از گناهم گذشتی...
تو عاشق بودی و من دنبال دیگری...
چشام آواره این خیابون بود و تو فقط خیره به من...
ببخشید اگه دیدمت و احساست نکردم...
دوسش داری..میدونم...
من مزاحمم...
اما فقط محض عشقمون...فراموشم نکن...
حس میکردم دوستت ندارم اما...
هرکار کردم...انگار که نه انگار...نشد...
نشد ازت دل بکنم و تازه میفهمم...
چقدر دوستت دارم...
ببخش اگه همیشه بودی و فرشته بودی و من...
هیچوقت باورت نکردم...


دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

تشیع عشق..

این عشق
برای من هیچ نداشت
اما
گلهای بالشتم را باغبان خوبی بود
اشک های هر شب من..

چه سخته تشییع عشق
بر روی شانه های فراموشی
چه سخته سپردن دل
به قبرستان جدایی
می دانی؟
پنجشنبه ای نیست
تا رهگذری
بر بی کسی ام فاتحه بخواند و اشک بریزد..


پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

تولد عشقمو وبلاگم....

 سلام به همه دوستای مهربونم که بهم لطف دارن و نظر میزارن و مرهم دل من هستن ... امروز ۲۱ فروردین واسم خیلی عزیز چون هم تولد عشق منه علی عزیزم هم تولد وبلاگم ....یادمه سه سال پیش بعد یک سال از رابطه من و علی میگذشت یه رابطه ساده و دوستانه اما اون سال ۸۹ اعتراف به عشقش کرد دقیقا شب عید بود تازه از حموم اومدم دیدم چند باری زنگ زده منتظر موندم تا باز زنگ بزنه که دیدم اسمس اومد برام و قشنگ ترین اسمس بینمون شاید خیلی وقت بود یه حس بهش داشتم ولی خودمو گول میدادم تا اینکه این اسمس من و به خودم اورد ... عشق کلاغ به مترسک مرگ یک مزرعه است راضی میدونی دوستت دارم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ... معنی این اسمس بعدها فهمیدم (عشق اون به من شاید باعث ویرونی زندگیشه ولی دوست دارم ) اعتراف به دوست داشتن تا همه وجودم رشد کرد و من با همه وجودم پذیرا این عشق شدم حتی اون شب هر دوتامون یه دل سیر پشت تلفن گریه کردیم به قول خودش بغضی که تا بحال پنهون کرده بودیم از هم .. روز تولدش تو همون سال بود که خواستم این دوست داشتن و عشق یه جا ثبت بشه واسه همین این وبلاگ دوست داشتنی و نوشتم با تبریک تولدش شروع شد و تا همیشه هم ادامه داره ...این فلسفه این وبلاگ ... الان این وبلاگ شده همه چیم یه جایی که بیرون از زندگی واقعیم میتونم از دردای دلم بگم .... هر دوشونو خیلی دوست دارم خیلی تا همیشه ... علی جونم نیستی ولی خاطرات ۳ سال تولدت جلو چشمامه ..

چندین سال پیش…
مثل دیروز  بود که پا به این دنیا گذاشتی
انگار همین دیروز بود که پاییز را پشت سر گذاشتی
خدا یکی از فرشته های زیبا و مهربانش را به این دنیا هدیه داد
تویی آن هدیه ی زیبا از طرف خدا برای این دنیا
بهار تو را دید و تو شدی آغاز زیباییها
بهار تو را دید و تو شدی آغاز شکفتن گلها
از همان روز خدا تو را به من داد ، عشق تو را در قلبم مثل رازی پنهان قرار داد
سالهایی نیز که تو نبودی اما عشق تو بود قلبم پر از آرامش و عشق و محبت بود
میدانستم یکی مثل تو به این دنیا آمده و در راه است ، و این دل من است که خودش میداند و چشم انتظار است
لحظه ی به دنیا آمدن تو ، لحظه شکفتن غنچه ای است در میان گلبرگهای سرخ قلبم که گلستان میکند باغ وجودم را
در لحظه آمدنت دنیا به سوی تو مینگرد تا لحظه شکفتن زیباترین گل را ببیند و آمد روزی که که یک قلب عاشق مثل قلب من این گل زیبا را از شاخه اش بچیند و در گلدان وجودش بگذارد!
خدایا هر چه آفریدی برایم یک طرف ، این فرشته ی زیبا را که به من هدیه دادی یک سوی دیگر
آرزوی من همیشه همین سو بوده ، این فرشته ی زیبا از آغاز تولدش در قلب من بوده
که اینگونه قلب من در روز میلادش پرتپش و شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و آواز است
که میزند با هر تپش فریاد عشق، عزیزم تولدت مبارک ،هدیه من به تو یک دنیا عشق!

خب یه دردی و دلیم هم با وبلاگمم بکنم آخه سه ساله همه اش اون درد و دل های من رو گوش کرد و کنارم بود بهترین مونس من تو بدترین و بهترین روزای عمرم وبلاگ جونم خیلی دوست دارم تولد تو هم مبارک

گروه اینترنتی دشت آرزوها | www.sayekavir.comگروه اینترنتی دشت آرزوها | www.sayekavir.com

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن :.

تولدت مبارک عشق من

راستی علی من ۳۴ ساله و وبلاگ من ۳ ساله شد


دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

دلگیرم

دلگيرم اين روز ها
از نبودن کسي که دوستش داشتم
کسي که باران بود
و مي باريد بر صفحهء کاغذي دلم

کسي که ابر بود
 و سايه اش بر تنهايي ام

کسي که سه تار بود
و مينوازيد ملودي دوستت دارم را ..

دلگيرم از کسي که
ترکم کرد

و رفت بي هيچ برگشتي

دلگيرم از کسي که
امروز ديگر ندارمش

سايه اش را هم حتي
از سرم گرفت ..

کسي که دست هايش را
عاشقانه
بر گردنم حلقه مي کرد
و مرا
دوست مي داشت ..

           و بغض ..

کسي که وقت خداحافظي ..
با اشک بدرقه ام ميکرد..,

آن روز با اشک بدرقه اش کردم
من ميرفتم و بر ميگشتم
اما او بي وفا شد
رفت و .. هرگز ...

اين روزها
عکس هايش
به من نگاه نميکنند
با من غريبگي مي کنند.

دلم ميشکند
بغض ميکنم

غرق مي شوم در شعر دلتنگي

من بي تو شده ام ..
      و دفتر خاطراتم پر از روزهايي که ...


چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

قبل رفتن ... گوش کن

آهای تو که دستای عشقمو ربودی...
لااقل یه لحظه صبر کن...
بذار وصیت دل بی کسمو بهت بگم...
بذار بگم وقتی بره...چه جوری تنها می مونم...
بعدا برو...برو و عشقمم ببر...
..........
......
...
عشق من دنیای منه...
وقتی میبریش...بپا دلخورش نکنی...
دلش که بگیره...دل من میمیره...
وقتی دستاشو میگیری...بپا آرومش کنی...
عشق من تپش لحظه هام بود...اگه بره...لحظه هام میمیره...
فقط بپا وقتی رو شونه ت سر میذاره...حس کنه کنارشی...
عشق من الهه احساس بود...بپا یه وقت چیزی نگی...احساسشو خط بزنی...
بی وفای من...زندگیه منه...بپا باهاش بی وفایی نکنی...
حتما دوستت داشته که حاضر شده...منو کنار بذاره...
منی رو که غصه هاشو خوردمو شکستم و فرورییختم اما باز سکوت کردم...
حتما دوستت داشته که حاضر شده احساس منو...عشق منو آرزوهای بزرگمو...
به یه لحظه با تو بودن بفروشه...پس یه وقتی دلگیرش نکنی...
مواظب باش رو احساسش پا نذاری...
بپا هیچ جای دنیا تنهاش نذاری...
بپا حالا که انقد دوستت داره، دلخورش نکنی...
گاهی ممکنه وقتی از همه دلخوره...یه کم باهات بد بشه...
اما باهاش بد نشو...برو کنارش...بغلش کن و نذار دلخور بمونه...
بذا وقتی کنارشی بهت تکیه کنه...براش تکیه گاه باش...
نذار حس کنه دوسش نداری...آخه خیلی دوستت داره...
راستی...یادت نره...
براش یه مرد خوب باش...
آخه میدونی؟...من هیچوقت مرد خوبی نبودم...
انقدر براش خوب باش...که منو آسون از خاطراتش خط بزنه...
انقدر خوب باش...که منو آسون فراموش کنه...
انقدر خوب باش...که هیچوقت تو اوج نیاز...دستاشو تو دستای یکی دیگه نذاره...
عشق من خیلی پاکه...بپا یه وقت این پاکی رو ازش نگیری...
گاهی دلش میگیره...دوس داره گریه کنه...
شونه هاتو بسپار بهش...
بذار انقدر رو شونه هات گریه کنه...
که غصه ای تو قلب پاکش نمونه...
قلب اون...خونه ی منه...اگه بشکنه...خونه خراب میشم...
آواره خیابونا میشم...
قلبشو نشکن...حتی غرورتم شکست...قلبشو نشکن...
یه وقتایی...اشکای قشنگش میاد میشینه رو گونه هاش...
خودت پاکشون کن...با دستای گرم خودت، اشکاشو از چشماش بردار...
نازکتر از گل بهش نگو...دلش زود میشکنه...
نذار دلش بگیره...
بعد من...تو قراره تکیه گاهش باشی...
یه وقت شونه خالی نکنی...
یه وقت نذاری عشق من...تو این زمونه خراب...
آواره قلب این و اون بشه...
نشونه ی تیر هوس کس و ناکس بشه...
نذاری عشق من پاک بودن فراموشش بشه...
شاید گاهی اذیتت کنه...عذابت بده...ممکنه کاراش عذابت بده...
به دل نگیر...چیزی تو دلش نیست...میخواد بگه بیشتر دوسش داشته باش...
البته...
گمون کنم با تو بدی نکنه...تورو عذاب نده...
آخه وقتی دیدمتون...وقتی دستاش تو دستت بود...
خیلی باهم خوب بودین...
گمون کنم مثل زمانی که اذیتم میکرد، تورو اذیت نکنه...
گمون کنم دوستت داره...بیشتر از من...
راستی تا حالا بهت گفته دوستت داره...؟
به من گفته...
یادش بخیر...تو اولین شبای آشناییمون بود...
آروم و یواشکی گفت دوسم داره...
منه ساده چقد دلخوش این جمله شدم...
اگه یه وقت به تو گفت زیاد باور نکنیا...ممکنه از رو ترحم بگه...
مثه من...
اما نه...گمون نکنم...
گمون نکنم به تو دروغ بگه...فکر کنم تورو خیلی دوستت داره...
خوش به حالت...اون دوستت داره...
بدون اینکه بهش گفته باشی...
اما من حتی وقتی التماسش میکردم...دوسم داشته باشه...
راحت از کنارم رد میشد...
راستی توام وقتی دستاشو گرفتی...حس کردی چقد آروم میشی...؟
وقتی دستاشو گرفتم تموم دنیام عوض شد...
توام حس کردی حرمت دستاش مقدسه...؟
وقتی دستاشو گرفتما...تموم جونم آروم شد...
همه ی مشکلاتم یادم رفت...تموم سختی ها فراموشم شد...
من موندم و یه لبخند رو احساسی که احیا شده بود...
یادش بخیر...
دستاشو میبوسم...حتی حالا که دستام تو حسرت گرفتن دستاش می مونه...
راستی...به جای من...
روی ماهشو ببوس...
آخه وقتی میرفت...فرصت نشد ببوسمش...
برا بار آخر تو بغلم بگیرمش...
دستاشو بگیرمو تو چشماش...چشمای نازش نگاه کنم...
به جای من نوازشش کن...چون دیگه نیستم که هردم سنگ صبورش باشم...
به جای من تو بغلت بگیرش...محکم...انقد که احساس کنه چقد دوسش داری...
بذار تلافیه تموم حسرتی که تو لحظه آخر موند...دربیاد...
و از طرف من...ازش عذرخواهی کن...
بخاطر همون قطره اشکایی که بخاطر بغض صدام ریخت...
دیگه تار و پودم خیس اشکه...
دستاشو بگیر...
دستاشو بگیر و باهم برین...
برین و خوشبخت باشین و اصلا فکر منم نکنین...
من قراره عمری با حسرت یه عشق...
یه عشق پاک...
زیر سقف خونه ای که دیگه امیدی نداره...
با بی کسی...خلوت کنم...
برین و خوشبخت باشین...وقتی من نفسای آخرمو با اسم اون بی وفا مزین میکنم...
برو و به جای من...مرد خوبی براش باش...
انقدر خوب...که وقتی با حسرت اسمشو فریاد میزنم...
صدامو نشنوه و گرم آغوش تو، از غصه ها رها بشه...
برو و به جای من...تکیه گاه لحظه هاش باش...
عشق جدیده عشق من...
خدا به همرات...


یکشنبه ششم فروردین 1391  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

من امسال عیدی ندارم...

 

یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الاحسن الحال
 

سلام به همه دوستای عزیزم و علی عزیزم ... دیگه مطمئن هستم که حرفای دلمو که اینجا مینویسمو نمیخونه ... امسال که پیشم نیستی من عیدی ندارم... یه چیزی گلومو فشار میده. تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من ....... میخوام حرف بزنم میخوام از دوریت بگم از این روزای جهنمی از کابوس رفتنت از دردی که تو چشامه... بهت گفته بودم وقتی نیستی چشام دنبالت میگرده؟ آخه منم گم شده دارم چشم به راه برق نگاه آسمونیتم...چه عیدی چه کشکی بدون تو. بدون صدای خنده ات مگه میشه خدا اجازه بده شکوفه ها در بیان؟ من تو عزا باشم و درختا سفید بپوشن؟ .....مردم دوباره مردم اون بار یه صدایی از ته بهشتت، تو وچودم خونه کرد اینبار تا ته جهنم منتظرش میمونم... یعنی تو میتونی بی من بمونی؟! عیده و امسال عیدی ندارم ....گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم....عیده و امسال تنهای تنهام....به جای عیدی، من تورو میخوام.. ای کاش میشد تو باشی ولی... یاد و خاطرات اون اولین عید بخیر که با هم بودیم بهم زنگ زدی گریه کردی و برای اولین بار اعتراف به یه عشق قشنگ کردی طوری که من تو شک بودم این تویی که بعد این همه مدت داری اینجوری از احساست میگی با اون همه غرور ... دلم برات تنگ علی  واسه اون حرفای شیرینی که از عشق میگفتی.... سهم من از اون همه سال بودن فقط خاطره است ... یه ارزو تو دلم دارم .... میخوام فقط سال تحویل چشمامو ببندم و با یادت بگذرونم اون دقایق و ... امسال خیلیا رو ندارم تو .. داداشم که رفت آلمان .... ابجیم که عروسی کرد ... علی من هیچکی و ندارم چرا امسال خدا همه عزیزامو ازم دور کرده ...

عید امسال من و یادت و خاطراتت و شمع و آینه و عکسای تو .... فقط چشم من به چشم تو عکسته عزیزم...

یکسال دیگر گذشت، سالی پر از نزدیک شدنها و جداییها، سالی پر از شادیها و غمها، سالی پر از آرامش و اضطراب، سالی پر از خوبیها و بدیها، سالی پر از صداقتها و دروغها و از همه مهمتر سالی پر از مهربانیها ...

از بهار دوستیهای صادقانه تا تابستان گرم جمع های خودمانی تا پاییز زیبای ... و تا زمستان سرد و سخت و پر تنش ، از رویاهای زیبای شبانه تا شب بیداریهای کشنده، ‌از ذوق دیدن روزانه تا عذاب مرگبار حضور، از ناراحتی دیدن غمگینی تا خوشحالی از تصویر یک لبخند، از تلاش برای رفتن و دور شدن تا آرزوی لحظه ای بیشتر بودن و ماندن، از...

فقط برای همه ی عزیزام خوشبختی و سلامتی از خدا میخوام ... و برای همه دوستای عزیزم و همه عزیزام میخوام همه روزاتون اونی باشه که ارزو دارین ... این ارزو یکی از بهترین دوستام با یک کارت پستال برام میل کرده بود که خیلی به دلم نشسته ....

چه عجیب است رسم روزگار تویی که بهترین بهار را

برایم

رقم زدی امسال با رفتنت بد ترین نوروز را تجربه میکنم

امید وارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظها هایم زیاد باشد


یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

خونه تکونی دل

دلت را بتکان،
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن…….
دلت را بتکان،
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین ، بذار همان جا بماند ،
فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش …
قاب کن و بزن به دیوار دلت ……
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد….
و تمام آن غم های بزرگ…
و همه حسرت ها و آرزوهایت…..
محکم تر از قبل بتکان 
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد…..
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد……
تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟!
خاطره ، خاطره ست باید باشد ... باید بماند…
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد…یک تکان دیگر بس است..
تکاندی...؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای * او* ست …
دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد …و حالا…
حالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه،
مشتی خاطره و یک * او*...
خانه تکانی دلت مبارک

پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

سالروز طلوع عشقمون شد و تو نیستی....

سلام به همه دوستای گلم و علی عزیزم کسی که میدونم حتی این پیامو نمیخونه اصلا شاید امروز و یادش نیاد .... یه هم چنین روزی بودی ۲۲ اسفند که علی شدی نفسم .... خاطرات اون روز و مرور میکنم حرفای اولیه از عشق اون اعترافت اون اشکا یادته بهت چی گفتم عشق مترسک به کلاغ مرگ مزرعه است بادته بهم چی گفتی نه راضی تو خودت میشی اون مزرعه خود زندگی..... چند سال از اون حرفا میگذره هرسالش کنارم بودی چه دور و چه نزدیک ولی امسالم هواش برام سنگین شده چون مطمئنم حتی یادت نیست همچنین روزی یه دلی و بردی شدی نفس یکی.....علی دارم دق میکنم همه میگن فراموشت کنم بزارم زندگیتو کنی آخه من کی با زندگیت کار داشتم تو بگو هیچ وقت نخواستم من آوار زندگیت باشم الان خوشحالم امشب و دارم جشن میگیرم من و دلمو یادت ... من حتی یکبارم بعد این که فهمیدم بهوش اومدی طرفت نیومدم چون نمیخوام عشق و خودمو تحمیل کنم فقط علی اگر یه روز این متنو خوندی قول بده از ته دلت خوشبخت باشی من خوشبختی تو رو می خوام بزار خیالم تخت باشه دلم که پیش کسی که خوش و خوشبخت من مهم نیستم من انقدر از تو با تو بودن خاطره دارم که میتونم با همه اونا زندگی کنم با صبح بخیرای قبلت با شب بخیرای قبلت با ایمیلات با صدای ضبط شده میبینی همه چی دارم ازت انگار خودتو دارم فقط بزار خیالمم راحت بشه که تو خوشبختی ... علی دوستت دارم بیشتر خیلی بیشتر از قبل .... عزیزم ممنونم از عشقت من میخوام این روز جشن بگیرم سه تایی من و دلم و یادت.....

عمر من دستان پر مهر، دعایش مستجاب می شود؛ پس بگو ، بگو  پروردگارا احساس را از ما دریغ مدار  و عشق را به  ما ارزانی دار، همان گونه که این سالها داشتی...  

درود بر عشقي كه ۳ سال از ورودش در قلبم ميگذرد.

و چه زود ميگذرد زمان و چه سخت ميگذرد وقتي كه تو نيستي.

و چه گرم است عشق و چه سوزان است وقتي كه در اسمان خيالم مي درخشي.

امروز سالگرد عاشقي قلبم است.قلبي كه در اين سه

 سال مملو از عشق و محبت شد.قلبي كه خوشحال است از با تو بودن و با يادت روزها را 

شب كردن و با خيالت شب را سپري كردن.

امروز روزي ست كه پيوند قلب هامان سه

 ساله شد.و چه زيباست پايداري عشق در حوادث ناگوار.

چقدر زيباست مرور خاطرات گذشته.مرور ابتداي اشنايي.مرور سلام اول

چقدر زيبا بود تمامي خاطراتي كه با تو گذشت و من هر روز دفتر دلم را ورق مي زنم مبادا 

كه خاطره اي از ديدگانم پنهان شود.

و حالا كه از عاشقي مان مي گذرد ميخواهم برايت باز هم از عشق بگويم ميخواهم بگويم: 

تنها بهانه زندگانيم دوستت دارم.اما اين دوستت دارم از ان حرف هايي نيست كه با گذر زمان 
محو گردد و به فراموشي سپرده شود.اين سخن قلبم است.قلبها هرگز فراموش نميكنند 

.اين دوستت دارم بر خاسته از قلبي ست كه كه شعله

 اش را خودت روشن كردي و از گرماي قلب مهربانت به ان بخشيدي.

اي كاش امروز كه عشقمان سه

  ساله شد مي توانستم چشم‌های مهربانت

 را ببينم .اي كاش در چشمهايت نگاه مي كردم و باتو ميگقتم از عشق و تو شور عشقت را 

در چشمانم ميديدي كه خود را به شكل قطرات اشك در اورده اند و بر ديدگانم جاري شده اند.

افسوس كه دستهايمان در اين روز مقدس از يكديگر جداست.

اما مهم قلبهايمان است.مهم اين است كه اكنون وجودمان يكي ست.و صداي تپش قلبمان 

با هم به گوش مي رسد.

بيا در اين سالگرد عشق براي از بين رفتن فاصله ي دستهايمان به پيشگاه خالق عشق 

برويم از او بخواهيم كه دست هايمان را در دست يكديگر قرار دهد و گرماي عشقمان را 

جاويدان كند.

دوستت دارم عشق جاودانه ي من.

من تورو ميخوام اونا رو نميخوام                           نفسم تويي هوا رو نميخوام

میگم شما اومدی رفتی تو قلب من بعد اونجا چی کار میکنی که من هر روز دارم بیشتر از 

روز قبل عاشقت میشم؟عشق خودمی دیگه..

عزیز لحظه های بیقراریم سالگرد عشقمون مبارک

یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

چوب خط روزهای بی تو بودن پر شده...

 

سلام نامهربانم

چوب خط روز هاي بي تو بودن که پر شد، نامه اي برايت نوشتم، 
نامه اي براي تو و براي اين عکس ميان قاب و براي اين تپش کهنه در سينه
نامه ام را ميسپارم به دست باد .ببرد آنسوي تمام اين ديوار ها ،اين جاده ها ،اين روز ها ...اصلاً ببرد ،آن سوي تمام نميدانم هايي که دستانم را از دستانت جدا کرد...
باد مي داند،خوب مي داند،يادت نيست مگر؟ خودش بود که آن روز لحظه اي قبل از غروب, گره روسريم را از هم باز کرد وموهايم را به دست آشفته باد سپرد.
حالا که گفتم يادم آمد،بايد روي پاکت بنويسم :''برسد به دست نامهرباني که موهايم رابا باد شانه ميزد.'' آخرآدرس خانه ات را که نميدانم
روزي در پي جاده خاکي راهي بودم که تلاقي نگاهت راه بر پاهاي برهنه ام بست. اصلا مينويسم: ''برسد به دست همان نگاه''...همان نگاهي که آيينه اميدم بود و نويد فردا هايي روشن، فردا يي که تلاقي آرزو هايمان بود،و کور سوي فانوسي در مسير اين راه تاريک فردا ... فردا... فردايي که
هنوز در راه است!
امّا نه،اين دو خط نامه که جاي اين حرف ها نيست، همين لبخند پشت قاب عکس هم با من قهر ميکند،اگر دوباره قصه دلتنگي از نو تازه کنم
بگذار اصلاً از ميهمانيم بگويم: جاي تو خالي ،چند وقت پيش بود که تکرار اين روز هاي بي خاطره را جشن گرفتم؛ مهماني که نبود, من بودم و قاب عکس تو... سفره اي چيدم در خور مهمان.شمع بود و گل سرخ بود و دو خط دست نوشته
شرمنده مهمانم،که شادي سر سفره ام کم آمد. برکت خدا به سر سفره تو! اين گناه دوستي من بود که قهر خدا در پي داشت و قحطي نعمت. چه بگويم؟ شاد باد روزگار تو،که همين خشکيده لبخند گوشه لبانت، سهم سفره خالي ماست از اين سال هاي بي برکت...
وديشب بود آن شب که چوب خط روز هاي بي تو بودن به سر آمد ونامه اي برايت نوشتم.
'' که ميسپارمش به دست باد''


جمعه نوزدهم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

میگن فراموشم کرده..

سلام به همه دوستای عزیزم .. خیلیا ازم سوال پرسیدن علیم که بهوش اومده اوضاع حالش چطوره اون روز انقدر خوشحال بودم که فقط آپ کردم که بهوش اومده و چشماشو باز کرده ... خدا رو شکر علیم بهوش اومده و همه چیم هم بیادشه و کاملا اوضاع روحی سالمی داره و حتی غذا می خوره و میتونه حرف بزنه فقط تو راه رفتن یکم مشکل داره چون یه مدتی راه نرفته وگرنه با چند جلسه فیزیوترابی اونم رو به راه میشه ... نمیدونم چرا یادم نکرده و من فقط یه بار به گوشیش زنگ زدم ریجکتم کرد دوستش بهم زنگ زد و گفت بهتره علی و فراموش کنی و از زندگیش بری ... یعنی حتی یه بار نمیخواد بیاد ببینه این مدت بی اون بی من چی گذشته ... خوشبخت باشه و شاد .. این عشق اول و آخرش حسرت ولی ته دلم میگم اون بر میگرده باید بهش فرصت بدم ... من منتظرم همچنان که برگرده

چرا فراموشم کردی به کدامین گناه ناکرده مرا محکوم به جدایی کردی و در زندان خویشتن رها کردی . هر لحظه از دوریت تقدیر بر من تازیانه فراق میزند زندگیم را ابری تیره و تار فرا گرفته عزیزانم را از خود راندم

به امید نگاهت

 


یکشنبه چهاردهم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

تولد دوبارت مبارک عزیز دلم

نمیدونم چی بگم فقط خوشحالم خیلی خیلی هیچکی نمی تونه حالمو درک کنه من واسه خاطر اون رفته بودم سفر  این سفر فقط واسه حاجت علیم بود بهم گفته بودن اونا حاجت میدن اگر دلت واقعا بشکنه حاجت میگیری ... جمعه پیش تو شلمچه غروب جمعه با دل شکسته از شهدا خواستم که علیم چشماشو باز کنه ... خدایا یعنی انقدر زود حاجتمو دادی وقتی شنیدم همون جمعه حالش خوب شده برگشته خونشون دنیارو بهم دادن نمیدونستم گریه کنم خوشحال باشم فقط شرمنده شهدا بودم که باورم نمیشد انقدر زود حاجت دلمو بدن خدایا ممنونم ازت یا شهیدای گمنام من اونا رو به  چشما گریون مادراشون قسم دادن چشمای علیمو باز کنن خدایا ممنونم ازت یه دنیا ممنونم ... چشماش باز شد اگر چه به روی من باز نشد... من باید نماز شکر بخونم .....


پنجشنبه یازدهم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

برگشتم از سفر

 

سفر کردم که از عشقت جدا شم  .....  دلم می خواست دگر عاشق نباشم

  ولی عشقت تو قلبم مونده ای وايی  .....  دل ديونم سوزنده ای وايی

  هنوزم عاشقم دنيای دردم  .....  مثل پروانه ها دورت می گردم

  سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه  ...   آخ عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه

  غم دور از تو موندن يه بی بال و پرم کرد  ...  نرفت از ياد من عشق  سفر عاشقترم کرد

  هنوز پيش مرگتم من. بميرم تا نميری  ...  خوشم با حاطراتت اينو از من نگيری

  دلم از ابر و بارون بجز اسم تو نشنيد  ...  تو مهتاب شبونه فقط چشمام تورو ديد

  نشو با من غريبه  مثل نا مهربونها  ...  بلا گردون چشمات زمين و آسمانها 

  می خوام برگردم اما می ترسم  .....  بگی حرفی نداری. بگی عشقی نمونده

  می ترسم بری تنهام بذاری  .....  بری تنهام بذاری

 هنوز پيش مرگتم من بميرم تا نميری  ...  خوشم با خاطراتت اينو از من نگيری

  تورو ديدم تو بارون. دل ِ دريا تو بودی  ...  تو موج  سبز ِ سبزه تن ِ صحرا تو بودی

  مگه ميشه نديدت تو مهتاب ِ شبونه  ...  مگه ميشه نخوندت تو شعر ِ عاشونه

  می خوام برگردم اما می ترسم  ...  بگی حرفی نداری ؛ بگی عشقی نمونده

         بری تنهام بذاری ؛ بری  ....  هنوزم پيش مرگتم من 

    بميرم تا نميری  ...  خوشم با خاطراتت  ...  اينو از من نگير


چهارشنبه دهم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

مسافرم....

سلام به همه دوستاي گلم و مهربونم كه اين مدت كنار من بودن و با حرفاشون محرم دلم شدن و براي علي جونم دعا كردن .... دارم ميرم سفر يه سفر كه فقط براي سلامتي علي جونمو  و حاجت خواسته قلبي همه دوستاي مهربونم كه كنارم بودن و نبودن....

هر جا که سفر کردم، تو همسفرم بودی
وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی
با هر که سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنفتم
بر هر که نظر کردم، تو در نظرم بودی
هر شب که قمر تابيد، هر صبح که سر زد شمس
در گردش روز و شب، شمس و قمرم بودی
در صبحدم عشرت، همدوش تو ميرفتم
در شامگه ی غربت، بالين سرم بودی
در خندۀ من چون ناز، در کنج لبم خفتی
در گريه ی من چون اشک، در چشم ترم بودی
چون طرح غزل کردم، بيت الغزلم گشتی
چون عرض هنرم کردم، زيب هنرم بودی
آواز چو ميخواندم، سوز تو به سازم بود
پرواز چو ميکردم، تو بال و پرم بودی
هرگز دل من جز تو، يار دگری نگزيد
ور خواست که بگزيند، يار دگرم بودی
سرمد به ديار خود، از راه رسيده گفت
هر جا که سفر کردم تو همسفرم بودی


چهارشنبه سوم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

چقدر.....

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای ؟
و شاه بیت غزل های لال من شده ای ؟
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای ؟
چقدر حافظ یلدانشین ورق بخورد ؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم ؟
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای ؟
هنوز نذر شب جمعه های من این است
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
که اتفاق بیفتد کنار تو هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای


دوشنبه یکم اسفند 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

روز عشق و ... عشق من....

دل من پر زده

دل غم زده

همه جا سر زده

ببینه کجایی ...؟

                            به دلم غم نده

                            تو عذابم نده

                            چشم به راهت شدم

                           تا یه روز بیایی ...!

تا کی باید بشینم تنها توی اطاقم

آخه ببین بجز تو دیگه عشقی ندارم

دیگه عشقی ندارم سیاه روزگارم

پای عاشقی دادم همه دارو ندارم

دیگه عشقی ندارم ستاره ای ندارم

ستاره ام تو بودی بیا برگرد کنارم

عاشقی بی قرارم جز تو یاری ندارم

آره من بی قرارم بیا برس به دادم

                                     اشکامو نادیده نگیر

                                    حرفامو نشنیده نگیر

                                   دستاتو بذار تو دستم

                                   بیا دستامو بگیر

حال و روزمو ببین

بیا اشکامو ببین

دارم دنبالت می گردم

بیا کنارم بشین

                                     دیگه عشقی ندارم ستاره ای ندارم

                                      ستاره ام تو بودی بیا برگرد کنارم ...

روز عشق و من عشقی ندارم......


سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

کاش میتوانستم

کاش می توا نستم

با دستانی که محکوم به نوشتنند

تنهاییم ،دلتنگیم

و سکوت سرد فاصله ها را

برایت نقاشی کنم

کاش می دانستی عشق چه رنگی دارد

تا می توانستم از دلتنگی هایم

با همان رنگ برایت بوم بسازم

کاش می توانستی شب هنگام

با بالهای شیشه ای خیالت

تا رویاهای شکستنی خیالم پرواز کنی

دستانم را بگیری

و تا ته زمان با من سخن گویی

کاش می دانستی هر شب

در تکرار لحظه ها

خسته از سکوتی بی انتها

با ماه ، با ستاره از تو می گویم

کاش می دانستی در نبودن هایت

 به جای تو،

برای شب بو ها

قاصدکها

و یاس های دلتنگ حیاط

شعر می خوانم

در انتظارت می مانم

تا یخ های زمان ذوب شود

تا پرستوها به پرواز در آیند

پس فعلاً محکومم

و محکوم یعنی دلباخته دچار

و دچار یعنی عاشق


سه شنبه هجدهم بهمن 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

تولدم مبارک نیست...

 

 سلام به همه دوستای گلم که کنارمن و همدل و همدرد من هستن.. امشب شب میلاد منه شبی که اومدم دنیا تا ببینم این دنیا چیه چی توش داره واقعا راست میگن اگر زندگی قشنگ بود ما به گریه به دنیا نمی اومدیم .. ساعت ۵ یک روز برفی ۵ بهمن دم دمای اذان بود که دنیا اومدم با گریه با یکی دیگه اخه من دوقلوم از اولش تنها نبودم یکی کنارم بود ولی از همه تنها ترم ....بیشتر سالا جشن گرفتم این روز و پارسالم جشن گرفتم یادش بخیر علی اولین نفری بود که بهم تبریک گفت اون روز ساعت پنج صبح بیدار شد و برام نماز خوند برای سلامتیم بهم اسمس داد و بیدارم کرد بهم گفت راضی پاشو برو دست مامانتو ببوس و ازش تشکر کن که تا الان زحمت تو کشیده ... علی امسال نیستی بگی بهم ولی تو فکرشم اینکارو کنم و بازم ازش تشکر کنم عزیزم ولی میخوام جای تو من نماز بخونم و برای سلامتیت دعا کنم تو این همه سال با هم بودیم ازت توقع بیجا نداشتم ولی علی این دفعه ازت یه خواهش دارم روز تولدم چشماتو باز کن و بازم کنارم باش و بزرگ شدنمو حس کن همیشه میگفتی راضی حس میکنم داری خانم تر میشی امسال نیستی بگی خانمی یک سال خانم تر شدنت مبارک ...علی بیدارشو ببین داره چه به روزم میاد اونکه من و میخواستی بدی دستش دلمو شکوند تو بدترین نوع ممکن بهم تهمت زد شخصیتمو له کرد و رفت ... علی بیدارشو یک ماه و هشت روز شده دارم کم میارم باور کن بیدارشو چشماتو باز کن با اینکه میدونم چشمات دیگه واسه من نیست خیلی ازم دور شدی هر روز که دیرتر بیدار بشی یه روز از من دور تر میشی نه فکر بد نکن تو جات محفوظه این منم که برات کمرنگ تر میشم میدونم حتی اگه بیدارشی من و از یاد میبری ولی همین که چشمات باز باشه برام کافیه تو از اول نه برام بودی نه خواهی بود فقط باش سالم باش بابا لنگ دراز من .. میخوام شمع و که فوت میکنم فقط برای سلامتی تو دعا کنم که بیدارشی... علی علی امسال هیچکی نیست که تولدمو تبریک بگه بازم برام پستونک بفرسته و بگی نی نی جون بزرگ شدنت مبارک.....

این پیام تبریک تولد علی که پارسال برام گذاشت تو بلاگ دوباره میزارمش بیادش

تولدت مبارک عزیزم

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز…

روز میلاد…

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

دوستت دارم علی تو

من امسال وقتی جشن تولدمو میگیرم که تو چشمات باز بشه عزیزم

کاش پنجم بهمن از تقویما پاک میشد تا من با اندوه و غم همنشین نمیشدم

من ۲۴ ساله شدم بدون تو

 

 


سه شنبه چهارم بهمن 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

ای روزگار...

یه روزایی توی زندگی هر ادمی هست که انگار وزنه به پای عقربه های ساعت میبندن....یه روزایی هست که انگار هرچی چشم به ساعت میدوزی نمیگذره ...

یه روزایی هست که پری از هراس و دلهره ...پری از چی میشه ؟ و چی قراره بشه؟

یه روزایی از روزای خدا هست که ارامش قهره با دلت...هرچی هست فقط و فقط نگرانیه و ارزوی گذر هرچی زودتر لحظه ها... که زودتر روزها و ثانیه ها بگذره ...زودتر برسه اون روزی که مدتها بوده آرزوش رو داشتی و برای رسیدنش منتظر بودی....

ترس و نگرانی و هول و هراسی که بودنش هم نمک به زخم کندی گذشتن ثانیه ها میزنه و هم رنگ شیرین انتظار میپاشه به لحظه هات...انتظار شیرین

 

این روزای زندگی از همون روزاست...الان اگه بخوام باید بگم چشم به هم زدیم و این چند روز گذشت اما  نه به چشم بر هم زدنی نبود.... شیرینی و تلخی هایی داشت که گذر ازشون سخت بود...دل بزرگ میخواست و چشمی که بشه گاهی اوقات بست و قدرت و جرات داشت فقط چند ثانیه که نبودشو باور کنم

 چه بازی هایی که روزگار با ادما نمیکنه....خیلی وقت پیش ها نوشته بودم اگر آدما میدونستن هر آدم جدیدی که وارد زندگیشون میشه میتونه چه تاثیری توی زندگیشون داشته باشه چقدر از با هم بودن میترسیدن والان ....

تمام ندای این روزهایم .... ای روزگار است ....

نمی دانم حالا ناله هایم را چه کنم؟برای تنهایی ام یادی ندارم. خلوتم را چگونه پر کنم؟ ... نمی دانم. نه! نمی توانم بر گردم. این زندگی هر روزش هزار سال است، صد هزار سال است. و تو اگر این رنج عظیم من را بعد ها خواهی دید، من آن را همین روزها، همین شب ها، همین ساعت ها، همین دقیقه ها، همین ثانیه ها و لحظه ها، همین چه می دانم چه بگویم... همین الان به چشم می بینم، به دل حس می کنم، به جان می کشم...

من بیهوده می خواستم زندگی را زیبا زندگی کنم. فقط بگو، تو می دانی من از کجا رو به نیستی رفتم؟! کجا تمام میشود این لحظه های سخت و بی تو بودن..

امشب بیادت اهنگ سلام ستار و دارم گوش میدم خودت برایمیلش کردی روزای اول اشنایمون بود ....

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی

مرا دیوانه میخواهی ز خود بیگانه میخواهی
مرا دلباخته چون مجنون ز من افسانه میخواهی
شدم بیگانه با هستی زخود بیخود تر از مستی
نگاهم کن نگاهم کن شدم هر آنچه میخواستی
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن
بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشق تر
نمیترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا بر جاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست


سه شنبه بیستم دی 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

دروغ تو بر ميگردي به زودي


همه میگن که تو رفتی


    همه میگن که تو نیستی


         همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی


                     دروغه ....


چطوری دلت میومد منو اینجوری ببینی


                           با ستاره ها چه نزدیک منو


                                                            تو دوری ببینی


             همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه


همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم


                                     همه حرفاشون دروغه


                                                       تا ابد اینجا میمونم


        بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره


                            ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره...


همه میگن که تو رفتی


    همه میگن که تو نیستی


         همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی


                     دروغه ....


چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی


                           با ستاره ها چه نزدیک منو


                                                            تو دوری ببینی


 همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه


 

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم


                                     همه حرفاشون دروغه


                                                       تا ابد اینجا میمونم


        بی تو و اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره


                            ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره...


همه میگن که تو نیستی


       همه میگن که تو مردی


              همه میگن که تنتو به فرشته ها سپردی


                     دروغه .....

اهنگي كه خودت برام ميلش كردي گوش دادمش تو فيلم قلب يخي ديدم تو گفتي با اين اهنگ اشك ريختي ولي من الان دركش ميكنم تو لحظات بي تو ....


سه شنبه سیزدهم دی 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

التماس دعا...

براي تك ماه زندگيم دعا كنيد حالش خوب بشه و بازم بدرخشه تو اسمون دلم


سه شنبه سیزدهم دی 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

ده روز شد و نیومدی

سلام .. سلام به دوستای مهربونم و علی جونم .. از دستت دلخودم علی خیلی دلخور چرا تنهام گذاشتی چطور دلت اومد بدون من این همه خواب باشی نمیگی راضی بدون تو چه کنه..علی برگرد ده روز شد تنبیه شدم خیلی ...راستی چند شب پیش خواب دیدیم بهم اسمس دادی یه عدد ۳۰ توش بود فقط منظورتو نفهمیدم ولی تعبیر خواب میگه خوبه و به مرادم میرسم ... هر شب استخاره که بر میگردی یا نه .. دیروز با شیما رفتم فال قهوه تا بهش گفتم تو کمایی ناراحت شد سه سال فالمو میگیره تو تو فالمی بهم گفت خوب میشی به زودی خبر میدن بهوش اومدی ولی ته نگاش معلوم بود دلدادری.. علی سحر و زهرا و شیما دوستام هر روز حالتو میپرسن که چطوری من جوابشونو میدم من از کی حالتو بپرسم هان عزیزم خامنت با اون تهمتی که بهم زد بهم بر خورد و دیگه نمیتونم ازش بپرسم ... چهارشنبه اولین امتحانم بیدار شو کنارم باش مهربونم ... علی برگرد خواهش میکنم برگرد دیگه جون بی تو بودنو ندارم

خوابیدی بدون لالایی و قصه


بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه


دیگه كابوس زمستون نمی بینی


توی خواب گلهای حسرت نمی چینی


دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه


جای سیلی های باد روش نمی مونه


دیگه بیدار نمی شی با نگرونی


یا با تردید كه بری یا كه بمونی



رفتی و آدمكا رو جا گذاشتی


قانون جنگل رو زیر پا گذاشتی


اینجا قهرن سینه ها با مهربونی


تو تو جنگل نمی تونستی بمونی


دلتو بردی با خود به جای دیگه


اونجا كه خدا برات لالایی میگه


میدونم میبینمت یه روز دوباره


توی دنیایی كه آدمك نداره

دیروز اهنگی که برام میل کرده بودی و میشنیدم و اشک میریختم متن اهنگ تو که گفتی حرفای دلته یادتهه عاشق این اهنگ بودی

واسه من سقفی نساز .. من به سایه ت راضی ام
عاشق این زندگی .. مرد این دلبازیم
واسه من سقفی نساز .. بین ما دیوار نیست
بی تو هر سقفی برام .. کمتر از آوار نیست
جاده ها رو پشت تو .. سمت غربت میکشم
من واسه این زندگی .. حاضرم آواره شم
حاضرم تمام عمر .. پشت سایت سر کنم
من برای بودنت .. حاضرم خطر کنم
با من از چیزی نترس .. با تو دنیا با منه
تا تو میتابی به من .. شب به چشمام روشنه
پیش تو بعد از یه عمر .. تازه فهمیدم کیم
منو زنجیری نکن .. من پر از آزادیم  

از همه دوستی گلم میخوام برای علی من دعا کنن تا دوباره چشماشو باز کنه


دوشنبه پنجم دی 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 

چیزی که فکرشو نمی کردم بگم ...

سلام به همه دوستای عزیزم که به وبلاگ من و علی جونم میان و نظر میدن و کنار ما هستن از شنبه تا امروز نتونستم پا بذارم تو این وبلاگ الان 4 روزه علی جونم تصادف کرده و تو کماست من دارم زندگی میکنم بالجبار برام سخته حتی بیام اینجا جایی که روزی شروع شد با روز تولدش بود من و اون روزایی داشتیم که خیلیاش اینجا ثبت شد خیلی از حرفامون اینجا گفته شد چقدر سخته زندگی بدون علی الان 4 روز صداشو نشنیدم 4 روز بدون اون هستم جایی که فرسنگها اون ازم دور و تو بیمارستان افتاده رو یه تخت با یه بدن نیمه جون از حالش درست خبر ندارم چون من نمیتونم برم دیدنش همدم زندگیش کنارشه مراقبشه و گاهی میتونم خبری ازش بگیرم اونم به حکم یه همکار

علی من کسی که روزایی سختی کنارم بود کسی که ناجی زندگی من بود از سیاهی من و به روشنایی آورد الان نیست چشماش بسته و نمیدونی من تو چه حالم علی پاشو ببین راضی بی تو چی میکشه ببین کیا دارن اذیتش میکنن پاشو  مهربونم که زندگی و نفسای من داره تموم میشه پاشو حتی اگر بیدارشی و من و از یاد برده باشی میخوام باشی دکترات میگن بهوش بیایی فراموشی میگیری من رازیم تو چشمات باز بشه ولی من دیگه نباشم من خیلی وقت تو رو به زندگیت و همدم زندگیت سپردم عزیزم تو برام حکم داداش و عزیز تر از جون داری باور کن علی من نتونستم و نمی تونم بیام تو زندگیت دقیقا از وقتی فهمیدم جایی ندارم تو زندگیت تو شدی بابا لنگ دراز من

اره من و ندیدی تا بحال درست مثل اون قصه بابا لنگ دراز شنبه چقدر اصرار کردی بیایی دیدنم من نخواستم پشیمونم کاش میومدم قبل بسته شدن چشمات میدیمشون تو خیالم از شنبه که بیهوشی دارم چهرتو نقاشی می کنم تو شبیه بابا لنگ دراز نبودی چون کوتاه تر و مهربون تر چهرت تو حتی مهربونیت با همه فرق داشت تو تنها کسی بودی بدون اینکه گدایی کنم محبت و به هم ارزونیش داشتی

بیدارشو بابا لنگ دراز من راضی بدون تو توی این دنیا کم میاره امتحانات ترم داره شروع میشه بیدارشو بازم چوبتو دست بگیر و بگو راضی درس بخون و نمره های خوب ازم بخواه من از وقتی تورو داشتم تونستم درس بخونم تو حتی از راه دورم کنارم بیدار میموندی درس میخوندم شبا چند بار ساعت میذاشتی با اینکه صبح ساعت 5 بیدار میشیدی بیدار میشیدی که من بیدارباشم و درس بخونم کنارم بودی همه لحظات ...

بابا لنگ دراز من پاشو دارم بی تو کم میارم من حتی قبل اون اتفاق اذیتت کردم اسمس اخرتو دارم پاشو پاییز تموم شد جوجو تو کی بشماره یادته پارسال شب یلدا اخ یادش بخیر باهات قهر بودم من تنها خونه بودم تو زنگ زدی و یلدا پیشم بودی علی بیدارشو بخاطر من نه بخاطر اونایی که امیدشون تویی اونایی که تو زندگیتن بهت نیاز دارن از حق نگذریم من بابا لنگ درازمو میخوام بازم حرصشو درارم اونم با صبوری بخنده ایراد بگیره

راستی امسال من یلدا ندارم چقدر از مرضی حرصم در اومد که مهمونی گرفت میخواستم تا بلندای صبحش برات دعا کنم که چشماتو باز کنی من مطمئنم چشماتو باز می کنی این قایم موشک تو مگه نه .. نه خودمو گول نمیدم ولی مطمئنم تو چشماتو بستی ولی غافل از اینکه یکی دیگه کنارته مطمئنن وقتی باز بشه به روی یکی دیگس علی چشماتو باز کن حتی به روی یکی دیگه به جون علی ناراحت نیستم که تو قایم مشکت یکی دیگرو پیدا کنی چون تو مال من نیستی ...

دارم زیادی حرف میزنم علی الان که باز سراغ قرص سر درد بگیری درست مثل وقتایی که برات پرچونگی میکردم تو اروم گوش میکردی .

از همه دوستام معذرت میخوام که نمیتونم بهشون سر بزنم و از شمای دوستای گلم میخوام اونایی که همیشه کنار من و این وبلاگ بودن برای علی من دعا کنن چشماشو باز کنه فقط باز بشه حتی اگه چشماش به روی یکی دیگه باز بشه یا حتی دیگه تو دلش و مغزش اسمی از راضی نباشه...

سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو

نذار که عشق من و تو اینجا به اخر برسه

بری تو مرگ من از رفتن تو سر برسه

گریه نمیکنم ببین بغض نمیکنم ببین

نوازشم کن و ببین عشق می ریزه از صدام

صدام کن و ببین که باز غنچه میدن لبهام

گریه نمی کنم بیدارشو  بغض نمی کنم چشماتو باز کن

اگه حتی چشمات واسه من نیست بازشون کن علی خواهش میکنم

خدایا علی رو برگردون بابا لنگ دراز منو برگردون


چهارشنبه سی ام آذر 1390  توسط راضـــــــــــــــــــیه بانــو شرقی  |

 


سلام به تمام عاشقا
امدم بنویسم از دلها دلی که یادش با عشق است و نامش عاشق
شاید عشق دیریست ناپدید شده اما دلهایی هستند که برای عشق خود بتپند و خاموش مانند
بیاد تمام همه عشقهایی که ذلت عشقو کشیدن در خاموشی و حسرت هستند
راستی اگه اسم این وبلاگ و حسرت عشق گذاشتم واسه اینکه من همیشه تو حسرت عشقم میمونم


 

دل نوشته های بانو شرقی
ردی پای جا مونده از ....

 

 

قرار تنهایی من ( مجید خان )
کلبه کوچک من
دانلود كتاب
فيلم فقط90 تومان
" تنهایی بهتر از با هر کسی بودنه "
عاشقان تنهاااااااااااااااا
فيلتر شكن قوي
پاتوق عشق
هرفبلم 499تومان
ستاره عشق
من خط فاصله تو
دنیای امید
ديگر نگران هزينه هاي دندان پزشكي نباشید
گل همیشه عاشق
ناجی
رپ موزیک
آرامگاه بارانی
دخترماجراجو
تنها حس پاک
خدایکی یاریکی
منو تنهاییام
ماهی مشکی منم اسیر تنگ شیشه ای
درهم و برهم
هق هق تنهایی
ناشکیبا
تمام نا تمام من(تینا & رضا)
تقدیر(یاسمن و ایلیا)
سايه روشن
شهر سرگرمی و دانلود
زندگی زیباست
مرجع موسیقی در شمال
اجناس شگفت انگيز و ارزان
انتظار کشیده
تک دانشجوی دانشگاه عشق
مرگهای بارانی
گلی خانم
خدا عشق زندگی
امیدومریم
بهونه دل
عاشق خدا
معنای واقعی عشق فقط در وبلاگ only4weل
زشت و زیبا(عیسی @سارا)
آموزش مسائل جنسی
"داستان های عاشقونه"
<حتی خدا هم مرا تنها گذاشت>
..:: نوجوون‌آنلاين ::..
حرف های دل
صفای اشک وفای غم
پزشك جوان
تقدیر
.:::عشق از اون طرف:::.
هزا رو یک حرف نگفته
دنیای من...عاشق ترین عاشق
خاطرات بارونی
عشق و عاشق
ناگفته های دل
رهایی
جسد عاشق
گل دختر
معرکه
وب سایت شخصی امیر حسین ادیب
فصل عشق
*** ||| + تهران هکرز + |||***
زخم زبون مردم
2تا عاشق(مهران & فاطیما)
بلاگ شخصي محمد نصيريان
دختر ترک
الکترونیک
kHoShbaKhTiT ArEzOme... HamIn
*♥*♥*♥* دختری که هیچ وقت نفهمید چرا ؟؟ *♥*♥*♥*
نوازشم کن نترس...تنهایی که واگیر نداره
عاشقانه
آموزشگاه آرايش و زیبائی نرگس
عشق
به این می گن عشق
زندگی اجباری
به این می گن عشق
روان سالم (مشاوره نیاز روز )
خاکستر
دنیای عاشقی ( یوسف )
صـاحــــب دلـان
"دختر عجیب"
(کلبه عشق)
bia2are
سهم من از دلتنگی (رضا عالش زاده عزیز)
كلبه عشق
مانندآسمان بخشنده ومانند زمین افتاده باش/ شما معمار آینده خود هستید و خالق تقدیرتان
دیارتنهایی
زخم زبون مردم
خط✗ـ خطـ✗ـي هـ❤ـاي يــ✿ـه عــ❤ـاشــق♀
عاشقانه ها
آخرین نفس ( فیروزه عزیزم )
گذر عشقولانه
دختران ضد پسر
قصه ی با تو بودن
ای کاش...
توهمی به نام عشق
اتوبوس بارانی
مسایل جنسی قبل و بعد از ازدواج
مرد تنهای شب
من از همه تنها ترم
ننه قرن خیارشور شاه
آشیانه ی دلتنگی های همیشگی ام ...
هرگز نگو خداحافظ
تقدیم به عشق عزیزم روشنک ( حسین و روشنک )
تنها یک عشق
جامعه ی جالبه ما...!!!
به دنبال دوست دوران ابتدايي ام
كلبه

 

هفته چهارم اردیبهشت 1391
هفته دوم اردیبهشت 1391
هفته اوّل اردیبهشت 1391
هفته چهارم فروردین 1391
هفته سوم فروردین 1391
هفته اوّل فروردین 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم اسفند 1390
هفته دوم اسفند 1390
هفته اوّل اسفند 1390
هفته چهارم بهمن 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته سوم دی 1390
هفته دوم دی 1390
هفته اوّل دی 1390
هفته چهارم آذر 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته چهارم آبان 1390
هفته سوم آبان 1390
هفته دوم آبان 1390
هفته اوّل آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم مهر 1390
هفته دوم مهر 1390
هفته اوّل مهر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته سوم شهریور 1390
هفته دوم شهریور 1390
هفته اوّل شهریور 1390
هفته چهارم مرداد 1390
هفته سوم مرداد 1390
هفته دوم مرداد 1390
هفته چهارم تیر 1390
هفته سوم تیر 1390
هفته اوّل تیر 1390
آرشيو

 

 

 

.: Weblog Theme By Blog Skin:.

 

❤قلب آسمونی❤